سيد محمد باقر برقعى
16
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
يك روز آخر لابهلاى نسترنها * اين قلب پراحساس را جا مىگذارم دفتر ناگفتهها تا خاك دلها را به سرسبزى كشانم * با هر نگاهى بذر الفت مىنشانم يك شب اگر دلتنگىام تا آسمان رفت * فرياد باغ تشنه را هم مىرسانم هم اضطراب تشنگىهاى كويرم * هم در ضيافتهاى باران ميهمانم حسّ مىكنم همشيرهء باران و آبم * كاين قدر من با اطلسىها مهربانم شبتاب هم فهميد از بىتابى من * در انتظار معجزى از آسمانم من داغهاى لالهها را مىشمارم * تا روزهاى انتظارم را بدانم با لهجهء قلبم شقايق آشنا شد * تنها به او مىگويم اين ورد نهانم از دفتر ناگفتههاى قلبم اى كاش ! * يك جملهاش مىآمد از دل بر زبانم قصّهء عشق از تو چه پنهان ، دل من ديدنىست * جاى عجيبيست كه ناگفتنيست كى نسرودهست به گوش دلم * قصّهاى از عشق كه بشنيدنىست از تو چه پنهان ، كه دل تنگ من * غنچهء نشكفتهء پژمردنيست سقف دلم چكّهء غم مىكند * كلبهء مخروبهء دل ديدنىست يك طرفش نعش وفا ، يك طرف * عاطفه در بستر غم ، مُردنيست بر درِ دروازه دلدادگى * تابلوى نصبشده ، خواندنيست داخل اين شهر كسى نيست كه * عشق ندارد به دل و بودنيست سفر بيا پيچك سبز را بو كنيم * به پرواز در آسمان خو كنيم نمانيم اينجا ، هوايش كم است * براى پريدن فضايش كم است