سيد محمد باقر برقعى

783

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كيست اين مولا به جاى خواب راحت نيمه‌شب * اشك غم جارى كنار قبر زهرا مىكند كيست اين صاحب‌عزا در خانهء بىهمسرش * بهر طفلان ، بزم ماتم را مهيّا مىكند در بقيع سر مىگذارد روى قبر فاطمه * ناله از دل مىكشد ، از سينه غوغا مىكند آرى ، اين مولا علىّ باشد كه از روز ازل * بر وجود نازنينش ، فخر دنيا مىكند اى علىّ ! اى اوّلين مظلوم تاريخ بشر ! * كيست جز تو آنكه با دشمن مدارا مىكند قلب‌ها آزرده شد از ماتم جانكاه تو * گو بيايد آنكه درد ما مداوا مىكند گرچه غم‌هاى تو مىباشد به عالم بىحساب * شمّه‌اى ز آن را « مريد » همواره گويا مىكند عرش دل در عرش دل ، خدا را ، بايد كه ديده باشى * آنجا كه مى ز جام وحدت چشيده باشى جز خيرخواهى خلق ، بهتر تو را چه باشد ؟ * از زشتى و پليدى ، بايد رميده باشى از زخم خار هرگز ، پروا نكرده ، و آنگه * گل‌هاى باغ عزّت ، تا آنكه چيده باشى بالاتر از عبادت ، رحم است با مروّت * هُشدار اى برادر ! با اين عقيده باشى خواهى رسى به مقصد ، گر از طريق عرفان * در وادى حقيقت ، بايد دويده باشى آيينه‌وار بينى ، هردم جمال جانان * گر پرده‌هاى پندار ، از هم دريده باشى سخت است جان بابا ، وادى عشق جُستن * گر سالكى در اين ره ، بايد چكيده باشى بخشد خدا ز رحمت ، گر رو كنى به‌سويش * گرچه ز بار عصيان ، قامت خميده باشى خوش باشدت « مُريدا » گاه نياز در شب * با رازدانِ هستى ، قبل از سپيده باشى قصّهء عشق قصّهء عشق تو دلدار دراز است هنوز * بخت هردم به نشيب و به فراز است هنوز دل ما گشته پريشان تو ، خود باخبرى * كه ز هجر تو به صد سوز و گداز است هنوز آنكه از خون دل خويش وضو ساخته است * پيش ابروى تو در حال نماز است هنوز عشق تو در دل هركس كه زند ريشه چو جان * كى توان گفت كه او اهل مجاز است هنوز