سيد محمد باقر برقعى

784

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خنجر ابروى تو ، سينهء عشّاق دريد * گشت معلوم كه دل محرم راز است هنوز كعبهء دل شده مأواى تو ، نِى كعبهء گل * حاجى كعبه طلب فكر حجاز است هنوز بهر بر بودن دل‌ها ز يسار و ز يمين * حُسن غارتگر تو در تك و تاز است هنوز آنكه دم مىزند از حقّ و حقيقت به جهان * ز چه تسليم هوا در پى آز است هنوز ياد روى تو بود در همه جا صحبت ما * كار تو در همه دم عشوه و ناز است هنوز سال‌ها شد سپرى با همهء گفت‌وشنود * درِ امّيد به روى همه باز است هنوز اى بسا شب كه سحر گشت به صد عجز « مريد » * به درِ جود تو با دست نياز است هنوز آهِ سحر داستان من و عشقت سخن‌آموزى نيست * ازلى بوده و اين مسأله امروزى نيست دامنش را بگرفته به يكى آه سحر * گفتمش از چه تو را خير جگرسوزى نيست ؟ گفت اين نكتهء سربسته كه در عالم ما * خبر از حال خوش و صحبت بهروزى نيست باخبر كى بود از حالت مسكين و فقير * آنكه كارش به جهان غير زراندوزى نيست لشكر شب‌زده آن‌گونه شبيخون كه دگر * صبح امّيد جهان را گهِ پيروزى نيست قصد آن مرحله‌پيماى حَسَد بار دگر * در دل ما همه دم جُز شررافروزى نيست يار اگر رُخ ننمايد ز پس پرده « مُريد » * خستگان را به جهان غير سيه‌روزى نيست شرنگ غم هزاران سختى اندر پيش باشد روزگاران را * خدايا ! حفظ بنما از حوادث جمله ياران را شرنگ غم به جاى شهد شد در جام ناكامان * بيا بنگر دمى بزم و بساط كامكاران را به‌جز از خانهء خمّار كس هرگز نمىبيند * همانا اى برادر ! جاى پاى ميگساران را