سيد محمد باقر برقعى
770
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از كوثر ولاى تو سيرابند * لبتشنگان دشت ولا ، زهرا جانى و جان روشن ايمانى * روحى و روح صدق و صفا ، زهرا اى اسوهء محبّت و عشق و شور * اى روح دوستى و وفا ، زهرا آن عارفى كه در ره محبوبش * از ياد تو نبوده جدا ، زهرا باشد « مُرادى » آنكه ز جان خواهد * از تو شفاعتى به جزا ، زهرا چشم اميد ماست بهسوى تو * در بارگاه عدل خدا ، زهرا آيينه خانهء اشك ز تاب زلف تو بىتاب مىشود دل من * ز گرمى نفست آب مىشود دل من به محفلى كه ز چشمت شراب مىريزد * سياه مست مى ناب مىشود دل من به مى اشاره كند چشم ساقى و دانم * ز نوش لعل تو سيراب مىشود دل من اگر به جلوه دل عاشقم برافروزى * چراغ خانهء مهتاب مىشود دل من قدم گذار در آيينه خانهء اشكم * كه با حضور تو محراب مىشود دل من تو شمع بزم طلوعى و عاشقان بيدار * كجا به بزم تو در خواب مىشود دل من در آن نفس كه « مُرادى » ترانه مىخواند * اسير پنجهء مضراب مىشود دل من در منقبت حضرت امام علىّ النّقى عليه السّلام درياب فيض رحمت رحمان را * آن دلپذير طلعت تابان را آن حجّت بحقّ خدا ، هادى * آن منبع كرامت و احسان را آيينهء تمام صفات حقّ * سرّ خدا و مجرى قرآن را در مُلك دل به صدق و صفا بنگر * صاحب سرير مملكت جان را دارالشّفاست بارگه فيضش * از او بخواه داروى درمان را بىپرده جلوه كرد به مُلك عشق * روشن نمود آينهء جان را بر عاشقان نموده رُخ محبوب * خوش آنكه ديد چهرهء يزدان را