سيد محمد باقر برقعى

771

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خوش عارفى كه ديد و بحقّ دريافت * كامل‌ترين نمونهء انسان را گفتم « مُرادى » آن رخ تابنده * آيينه‌ايست جلوهء سُبحان را بيرون مكن ز دايرهء بينش * آن چهرهء هميشه درخشان را عاشوراى حسينى عليه السّلام داغداران ! لاله‌گون بايد گريست * روز عاشوراست ، خون بايد گريست تا علىّ اكبر فتاد از صدر زين * پاى نخل واژگون بايد گريست در غم عبّاس و زينب هر نفس * از دل و از ديده خون بايد گريست اى دلِ آواره در صحراى عشق * تا به سرحدّ جنون بايد گريست زين مصيبت سوخت جان عالمى * چند مىگويى كه چون بايد گريست چند دندان بر جگر بايد فشرد * تا كى از چشم درون بايد گريست در غم دل مردم چشم « مُراد » * گفت بىصبر و سكون بايد گريست دل تو را در پيش رو دارد حسين * روز عاشوراست ، خون بايد گريست گريستم رفتى و در فراق تو از جان گريستم * مجنون‌صفت به دشت و بيابان گريستم آتش به جان ز سوز غمت در شب فراق * در گوشه‌اى نشستم و پنهان گريستم جارى شده‌ست چشمهء اشكم به شطّ عشق * باران شدم ز دورى جانان گريستم تا گُل كند دوباره به جانم نهال عشق * مانند ابر بر سر بُستان گريستم دل در محيط شعله ز غم سوخت بس‌كه من * از سوز جان در آتش هجران گريستم او رفت و من ز غصّه به دامان انزوا * از داغ آن عزيز فراوان گريستم دور از مراد خويش « مُرادى » به ناله گفت * او رفت و من به جمع پريشان گريستم