سيد محمد باقر برقعى
753
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
فرزند من چرا نكند يادى از پدر ؟ * بىمهر از چه خاطر نامهربان اوست ؟ شبها پدر ز هجرِ وى آزرده است و نيز * بيدار چشم مادر افسرده جان اوست پيريست داغ ديده و زار و نوان پدر * پرجور و بىوفا و جفاجو ، جوان اوست هرچند ، پور ياد از پدر نكرد ، ليك * يادش عزيز و نام پسر بر زبان اوست ديگر به بوستان مكن اى سرو جلوهاى * خالى چه جوى ديده ز سرو روان اوست « محمود » را علاقه و شوقى به خانه نيست * جاى دگر چو « احمد گوهربنان » « 1 » اوست غم خوردن و تحمّل آلام و سوز و ساز * اين فصل جالبيست كه در داستان اوست وسوسهء نفس طرفى ز عمر خويش به گيتى نبستهايم * از حادثات دهر ، پريشان و خستهايم گشتهست فرقهفرقه جهانى ، و ليك ما * نه در پى گروه و ، نه پابند دستهايم با خود نموده خلوت و در دل خيال يار * در را به روى غير از اين راه بستهايم ميلى دگر به صحبت ياران نمانده است * تا انزوا گزيده ، به كنجى نشستهايم دست نياز ما تو مبين سوى كس دراز * چون از حصارِ وسوسهء نفس جستهايم همچون صنم كه پيش صمد مىشود خدا * ما خود به پيشگاه حقيقت شكستهايم
--> ( 1 ) - اشاره به فرزندش مىباشد كه در فرانسه تحصيل مىكرد .