سيد محمد باقر برقعى
752
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شهر من شهر من ، اى همدان ! عاشق دلبند توام * تو مرا ماهى و ، من پور برومند توام خاك تو زادگهام بوده و ، هرگز نكشم * دست از دامن مهر تو كه فرزند توام خرّمىها و صفاى تو ز خاطر نرود * بسكه دلشاد من از دامن « الوند » توام تو چنان سروى و حلقه زدهات لاله و گل * والهام بر تو و مفتون كمربند توام چند گويند مرا چون شدهام عاشق تو * شده دلبسته در اين چون و در آن چند توام تو بههرحال و به هر جاى خوشآيند منى * من ندانم به چه منوال خوشآيند توام خندههاى گل و نسرين تو جانافروز است * سَحَر ، اى گل ، همه سرمست شكرخند توام از بهار تو چه گويم كه نمايد مجذوب * برف و سرماى تو در بهمن و اسفند توام گفت بس خاطره « الوند » كهن سال به من * نكتهها جُسته من از پير خردمند توام داده تاريخ تو بس درس ز اقوام قديم * صاحب تجربه گرديده من از پند توام هركه عيب تو كند ، سخت بتازم بر او * دشمنافكن شده در راه پدافند توام گرچه ايام ، مرا جانب تهران افكند * نگسلد مهر دل از رشتهء پيوند توام شدهام سِحر ز افسون تو تهران اينك * كه گرفتار به صد رنج ز ترفند توام من چنان كردهام احساس غريبى در تو * كه دلافسرده هم از « قلهك » و « دربند » توام گرچه در چامهء خود كرده « ملك » « 1 » توصيفش * حسن تأثير نبخشيده ، « دماوند » توام ديد طوطى چو شكرخايى « محمود » به شعر * گفت : من شيفتهء گفتهء چون قند توام نامهربان آن دلبرى كه تير جفا در كمان اوست * قلب نژند عاشق مسكين نشان اوست دلداده از تغافل دلبر مكدّر است * فارغ ز حال زار دلش دلستان اوست ديريست شه تفقّدِ حال گدا نكرد * از وضع دل نپرسد و كشور از آنِ اوست
--> ( 1 ) - منظور مرحوم محمّد تقى ملكالشعراى بهار است كه قصيدهء دماونديه را سروده است .