سيد محمد باقر برقعى
731
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
به خاك پاك سر بنهاد و با راز و نياز خود * گرفت از لحظهء با دوست بودن ، كام آخر را كه ناگه تيغ باريد و سرى آواز خون سرداد * و مردى سركشيد از درد ، دُرد جام آخر را لبى « فزت و رب الكعبة » را با ناله نجوا كرد * نسيمى برد سوى مردم ، اين پيغام آخر را . . . ايّام گل دوباره از سر هر شاخه برگ سرريز است * بهار من ! تو كجايى كه باز ، پاييز است بيا به بيشهء توفان حصار خون بكشيم * كه مرگ غنچه در اين فصل گل غمانگيز است اگر كه باد نمىآيد از صحارى خشك * چرا نواى درختان گلايهآميز است لبان دشت ، تركهاى تشنگى خوردهست * و قحط آب به رگهاى خشك كاريز است بيا ، ستارهء صبح ، اى طليعهء خورشيد ! * كه ديو شوم شب اين روزها سحرخيز است قيام داس و تبر در بهار روشن باغ * حديث حملهء تاتار و قوم چنگيز است مباد بگذرد ايّام گل از اين گلزار * چنين كه كاسهء صبر شكوفه ، لبريز است دوبيتى نه تنها با تو و من مىستيزند * كه با آن پاكدامن مىستيزند خدايا ، نسل خفّاشان برانداز * كه با خورشيد روشن مىستيزند رباعىها چون لاله به ساحت چمن مىسوزم * باياد تو پارهپاره تن ، مىسوزم در حسرت بوسهاى كه خنجر آن روز * بر حلق تو زد ، هنوز من مىسوزم * * * تا بر دل خصم عشق ، داغى شدهايم * در ظلمت شهر شب ، چراغى شدهايم پاييزدلان ، هماره دشمن هستند * با ما ، كه در اين كوير ، باغى شدهايم