سيد محمد باقر برقعى
730
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شعر نور گلوى سرخ سحر شعر نور مىخواند * مرا به زخم شب غم صبور مىخواند درون سينهء من ديو كور خودخواهى * به بانگ فاجعه تا نفخ صور مىخواند برادران من از شطّ خون گذر كردند * مرا هنوز كه نفس شرور مىخواند به دشت حادثه جوبار لحظههاى گريز * گذشت عمر مرا در عبور مىخواند در اين گريوه دلى خواستار ماندن نيست * كه جاى چلچله خفّاش كور مىخواند چه جاى غصّه كه در صبحدم كبوتر نور * به بام بقعهء سبز حضور مىخواند مرا به خوان خدا ، اى سپيدهء نزديك * صداى حادثه از راه دور مىخواند حضور عاطفهام را ، زلال گرم سرشك * به روى گونهء سرد غرور مىخواند خليلوار به آتش گذر كن اى داود * كه شعلهء غزلش را ، زبور مىخواند صلاى نور چنين كه نو شدن روز در زمان جاريست * صلاى نور به پهناى آسمان جاريست به روز حادثه مرد از خطر نمىترسد * خطر هماره به همراه كاروان جاريست مرا ز واقعهء كربلا مترسانيد ! * كه مرگ سرخ بر اين سبز دودمان جاريست فريب ساكت اين خاك را نخواهم خورد * حديث حادثه بىرنگ و بىنشان جاريست گراز وحشى پاييز مىرسد آيا ؟ * چنين كه درد به چشمان باغبان جاريست هماره در همه سو پاس عشق خواهم داشت * كه تير كينهء ديو از دل كمان جاريست خداى من ! مددى كن كه در تهاجم كفر * زلال نام تو در ياد و بر زبان جاريست پيغام آخر كسى در كوچههاى صبح مىزد گام آخر را * به پايان آورد شايد به خون ، اين شام آخر را كسى آهسته در پشت سياهى راه مىپيمود * كجا تا گسترد با دست فتنه ، دام آخر را سحر بود و على در گرگوميش مسجد كوفه * صدا مىزد ميان خفتگان ، آن نام آخر را