سيد محمد باقر برقعى
73
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در مدح و منقبت على عليه السّلام صبا بگو به يار من عنايتى بما كند * ز مرحمت تبسّمى به روى بينوا كند به آن نگار دلنشين به غمگسار بىقرين * به شهسوار دشت دين كه كامها روا كند شه ازل مه ابد ممد و يار معتمد * ره فساد كرده سد كه حقّ حق ادا كند محب كبريا على وصى والى و ولى * كه از فروغ منجلى ، قلوب پرجلا كند جهان جان تيول او رضاى رب قبول او * بتول او حصول او وصول كبريا كند قرين قرب فاطمه بسان عرش قائمه * بدل نمانده واهمه چو رو به مرتضى كند ز كودكى نديم حق به زندگى زعيم حق * رسد از او شميم حق جهان پر از صفا كند زهى به رزم بدر او زمين ذليل قدر او * زمان بسيط صدر او به وسع ماسوا كند به جنگ خندق آورد فضيلتى برون ز حد * چو پشت پور عبد ود به ضربتى دوتا كند احد ، حنين ، خيبرش خداى خلق ياورش * كه خصم از برابرش گذر سوى فنا كند مرا نگر چه سادهام كه اصل را نهادهام * به فرع ره گشادهام ، قلم مرا فدا كند كه هان عليست دست حق شكست او شكست حق * كسى كه هست مست حق رموز برملا كند عليست رمزى از خدا ، عليست راز لافتى * عليست سرّ و الضحى كجا به حرف جا كند تو را به سرّ نور چه ؟ به غيبت و ظهور چه ؟ * به نشئه و نشور چه ؟ جز او گره كه وا كند تو نور مصطفى نگر ظهور مرتضى نگر * گروه ماسوى نگر بر اين دو سجدهها كند بجو ز نور ، راه خود فلاح خود ز شاه خود * از او بجو پناه خود كه درد تو دوا كند « حسن » به حُسن عاقبت اميد بسته عافيت * هميشه مدح و منقبت به خمسهء كسا كند كسب ادب از بىادبان پرسيد يكى ز شخص لقمان * كاى مظهر علم و دين و عرفان با اين همه دانش و كرامت * با اين ادب ، اين همه فتانت استاد تو كيست اى معلّم * بر اين ادبت كه بود ملهم گفت اين ادبى كه در دل آكند * از بىادبان گرفتهام پند