سيد محمد باقر برقعى
708
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دل روز و شب نظر به مه و آفتاب داشت * عكس رخ تو ديد نظر زين و آن گرفت دعوى اعجاز دلبرم گر به تبسّم لب خود باز كند * كى مسيحا به جهان دعوى اعجاز كند نرود نشئه عشقش ز سرش تا به ابد * هركه را ديده به روى چو مهش باز كند بو كه آن لعبت چين ميل شكارى بكند * ز آشيان مرغ دلم كاش كه پرواز كند چه غمت زان كه نمودم خم ابروت به خلق * هركه بيند مه نو بايدش ابراز كند مرغ دلسوخته را ناله نه از جور گل است * از غم باد خزان ناله و آواز كند مرغ دل در خم گيسوى تو دارد به مثل * زارى صعوه كه در چنگل شهباز كند ز كه « محروم » علاج غم هجران طلبى * چارهاش هم مگر آن دلبر طنّاز كند هواى دوست روزى كه هوايت بسر افزون شدنى بود * دل در كف عشق تو مرا خون شدنى بود ممنون خيال توام اندر شب هجران * ور نه دل غارتزده مجنون شدنى بود در عهد جوانى الف قامتم اى دوست * در عشق تو از روز ازل نون شدنى بود يوسف ز چه خوش بود به زندان زليخا * گوئى كه همين شيوهء مفتون شدنى بود گفتم كه دل از غصّه برم خون شد و گفتا * « محروم » چه منّت به منات چون شدنى بود ترك جفا بتا ترك جفا بهر خدا كن * دمى با ما تو آهنگ وفا كن صبا برگو به جانان اين حكايت * چو مهرت نيست با ما دل رها كن چو يار من جدائى مىپسندد * خداوندا ز يارانش جدا كن بتا در آتش هجران بسوزيم * ز راه مرحمت لطفى به ما كن هرآنكس با فراقم آشنا كرد * الهى با فراقش آشنا كن