سيد محمد باقر برقعى

709

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

كه تا صيّاد رحمش آيد آخر * به حالت مرغ دل آخر صدا كن بيا « محروم » ازاين‌پس راز خود را * مگو با كس هم از ديده خفا كن جان گرامى زان لعل لب و طرّهء دلدار گذشتم * صد بار بگفتم كه دو صد بار گذشتم با مرغ دل آن دم سر زلف تو چنان كرد * كز دانهء خال سيه يار گذشتم دى از حسرت بشنيدم كه همىگفت * واعظ كه چرا از مى سرشار گذشتم بالين من خستهء رنجور قدم نه * زان پيش كه گويند از اين دار گذشتم آن روز كه چشمم به گل روى تو افتاد * از بوى گل و سير چمنزار گذشتم گفتم كه دلم باز ده اى جان گرامى * انداخت و گفتا من از اين‌بار گذشتم « محروم » اگر از حال و دل و يار تو پرسند * برگو كه من از جمله به‌يك‌بار گذشتم گل خندان اى گل خندان من هم سروسامان من * هم سروسامان من اى گل خندان من ديدهء گريان من از غم جانانه است * از غم جانانه است ديدهء گريان من شمع شبستان من سوخته پروانه را * سوخته پروانه را شمع شبستان من شد سپرش جان من ناوك دل‌دوز را * ناوك دل‌دوز را شد سپرش جان من يوسف كنعان من غبغب سيمين ، تو را * غبغب سيمين تو را يوسف كنعان من غارت ايمان من كرده مسيحا دمى * كرده مسيحا دمى غارت ايمان من شام غريبان من زلف سياه تو شد * زلف سياه تو شد شام غريبان من لعبت خندان من رحم به « محروم » كن * رحم به « محروم » كن لعبت خندان من بيمار غم تا دل خويش به مهر تو صنم پيوستم * عشقت اى جان بربود عقل و خرد از دستم