سيد محمد باقر برقعى

707

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دعاى خسته‌دلان دل فكار من از غم در اضطراب امشب * چنان كه ديده ندارد خيال خواب امشب ز فرقت رخ ليلى وشى بدم تا صبح * گهى در آتش و گه چون سمك در آب امشب نماز خوف بخوانيد اى مسلمانان * كه برگرفته به رخ ماهر و نقاب امشب ز رشك آنكه مبادا رود به بزم رقيب * تنم به بستر هجران به پيچ‌وتاب امشب چو روز ديدن رويت نشد ميسّر ما * چه مىشود كه ببينم تو را به خواب امشب دعاى دولت وصلش به لب مرا يا رب * دعاى خسته‌دلان كن تو مستجاب امشب بيا و شكوه ز جور بتان بهل « محروم » * كه كرد داغ جدائى تو را كباب امشب به يُمن عشق معلم‌ات به دبستان چو دلبرى آموخت * در آب ديده وجودم شناورى آموخت شگفت مانده‌ام از طرز بردن دلهات * كه آدمى ز كجا شيوهء پرى آموخت نخست اين همه شيرين‌سخن نبود هزار * انيس مجلس گل شد سخنورى آموخت متى لقيت حبيبى لقلت ايّاها * مباد زنده هرآنكت ستمگرى آموخت ز ابروان تو خم قوس مشترى بگرفت * ز چشم مست تو هاروت ساحرى آموخت بيفكند به يكى غمزه صد هزار عاشق * خداى را ز كجا اين دلاورى آموخت مرا نبود چنين ذوق و طبع شعر ولى * به يُمن عشق تو « محروم » شاعرى آموخت شعلهء غم خوشبخت آنكه بر سر كويت مكان گرفت * عيشش ميسّر آمد و كام از جهان گرفت مرغ دلم هواى گلستان نمىكند * تا زير زلف چون تو بتى آشيان گرفت دزدان نهان برند به يغما منال و مال * چشم سياه‌بين كه ز ما دل عيان گرفت هركس كه ديد فال به كنج لب تو گفت * هندو به حفظ كان شكر پاسبان گرفت چندان به زير بار فراقش نفس زدم * كز شعلهء غمش ز دل آتش به جان گرفت