سيد محمد باقر برقعى

691

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

ميلاد عشق آيا روزى نداشت اى دوست * اين زخم ديرپا را كى مىنهند مرهم در خشك‌سال اين باغ حتّى نمىتوان ديد * بر روى گونهء گل جا پاى خيس شبنم تلخ است تلخ يك‌عمر با گريه زندگى كرد * تلخ است روز و شبها با آه و اشك همدم نه زنده و نه مرده مثل تبسّمى تلخ * روى لبان ترديد جان مىكنيم كم‌كم امّيدوار باشيد امّيد چيز خوبى است * شايد كه دست تقدير لطفى كند به ما هم امشب خيال دارم باران شوم ببارم * ساقى بيار باده ساقى بريز نم‌نم كدام پنجره مگر تو كيستى اى شب‌سپار بغض‌آلود * كه تا هميشه كنار تو ، مىتوان آسود درون اين همه ديوار ، دست هيچ‌كسى * براى پر زدن ما دريچه‌اى نگشود به جستجوى كسى رستمانه تا دم صبح * هزار خوان جنون را نگاه من پيمود كدام پنجره را وعده مىدهى وقتى * كه هر دريچه براى تو مىشود مسدود ؟ دلى كه هستى خود را به عشق باخته است * به وعده‌هاى دروغين نمىشود خشنود تو روز پرتپش دشت عمر من بودى * گذشتن از تو برايم چقدر مشكل بود ؟ عقاب بخت من از هميشه واهمه داشت * درود قلّه‌ى تسخيرناپذير ، درود پيراهن آسمان خواستم برخيزم امّا پاى من پوسيده بود * واى من شيطان مگر پاى مرا بوسيده بود تكه‌تكه ريختم بر خاك و خاكستر شدم * در وجودم چشمه‌هاى آتشين جوشيده بود گيج بودم منگ بودم چنگ مىانداختم * جنگلى از رنج و عصيان بر تنم روييده بود سايه‌هائى از زمين مىزيست كم‌كم چون خودم * هيبت اين سايه‌ها مانند من ژوليده بود باورش تلخ است امّا ناگزير از گفتنم * سايه‌ها را يك‌به‌يك شيطان شبى بوسيده بود دور تا دورم سياهى بود و بوى سوختن * آسمان هم آتشين پيراهنى پوشيده بود يا قيامت چشم از خواب گرانش باز كرد * يا كه شيطان مشت نفرين بر زمين كوبيده بود