سيد محمد باقر برقعى

692

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يا حقيقت بود و من باور نكردم يا كه عقل * كاسه‌اى از باده‌ى ناب جنون نوشيده بود فرود همه پاى تا سر تلاطم شدم * چو درياى شيون تجسّم شدم زمان ، پيش چشمان من ايستاد * و من ميوهء فصل پنجم شدم درونم خروشيد فرياد و ليك * زبان گنگ شد بىتكلم شدم دويدند اشباح شك در تنم * پر از سايه‌هاى توهم شدم سرم گيج رفت و سرم گيج رفت * و تبعيدى دست گندم شدم به جرم خطاى ندانسته‌اى * در انبوه رنج زمين گم شدم خدايا چه آسان من از اوج عشق * فرود آمدم مثل مردم شدم . انتظار و گريه تا شرابى به شيشه اينجا هست * مىپرستى هميشه اينجا هست عاشقى ادعا نمىخواهد * كوه نزديك و تيشه اينجا هست انتظارست و گريه وادى عشق * فقط اين يك‌دو پيشه اينجا هست شاخه‌ها را اگر زمانه شكست * دل قوى دار ريشه اينجا هست نعره زن اى پلنگ در زنجير * تا كه يادى ز بيشه اينجا هست چه بايد كرد ؟ خو كرده‌ام به داغ چه بايد كرد * با اين دل‌ودماغ چه بايد كرد لؤلؤى جاى مانده به جاليزم * هم صحبت كلاغ چه بايد كرد گم‌گشته حوالى چشمانت * با دست بىچراغ چه بايد كرد وقتى درخت زخمى بىآبى است * با اشك زرد باغ چه بايد كرد هم كوچهء قديمى اگر از تو * گيرد دلم سراغ چه بايد كرد