سيد محمد باقر برقعى

690

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گندم گناهكار است يا سيب دست حوا ؟ * آخر كدام نيرنگ تا رانده از بهشتم ؟ هم مست عشق بودم ، هم مسخ چشم شوخش * من سرنوشت خود را با دست خود نوشتم كجاست عشق كجاست عشق كه از بند خواب بگريزم * از آسمان بلا چون شهاب بگريزم كمند حادثه بازوى همتم را بست * توان ندارم از اين منجلاب بگريزم به هر طرف كه روى نقطه بازهم سرخط * بگو چگونه من از اين كتاب بگريزم نه كس نه يارىام آمد نه پاى رفته به خواب * كزين قلمرو بىآفتاب بگريزم كوير مىشود آيينه‌زار چشمانم * چگونه مىشود از اين سراب بگريزم ؟ كجاست عشق كه خالى دوباره‌ام بخشد * كه از زمين و زمان با شتاب بگريزم ؟ هشدار يك گام تا به لحظهء ديدن نمانده است * در من ولى توان رسيدن نمانده است در فصلهاى فاصله روييد عشق من * اين ميوه را طراوت چيدن نمانده است از ردّ پاى زرد خزان چهره‌ام پر است * با من به‌جز هراس بريدن نمانده است همچون عقاب خسته و زخمى ، بهانه‌اى * در بال‌وپر براى پريدن نمانده است آماس مىشود به لبت بُهت يك سكوت * اينجا سخن براى شنيدن نمانده است مرداب‌وار در دل ما موج مرده است * از باد هم اميد وزيدن نمانده است اى كعبهء مراد كه هفتاد و يك شهيد * قربان شدند از دل‌وجان در مناى تو هشدار باز بوى خزان مىدهد هوا * اى گل زمان جامه دريدن نمانده است اميدوار يك روز روز گريه يك روز روز ماتم * تقويم را نمانده است روزى براى آدم تقسيم مىشود سال بر شاخه‌هاى اندوه * يك هفته هفتهء درد يك هفته هفتهء غم