سيد محمد باقر برقعى
689
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
را بنام « لختههاى لبخند » آماده چاپ كرده است . سنگلاخ غم براى خانهء مخروب ، رنگ بيهوده است * براى غمزده حرف قشنگ بيهوده است براى خشم تفنگ شكسته و دلگير * سخن ز سينهء داغ فشنگ بيهوده است درون همهمهء بيشه در اسارت دام * شكوه قلّه براى پلنگ بيهوده است برايت اى دل زندانىام رهايى نيست * مكش به سينهء ديوار چنگ بيهوده است زبان شكوه نياموز چشم پنجره را * حديث عاطفه در گوش سنگ بيهوده است به گوش نيزهء صياد پير دريادل * طنين ضجهء تلخ نهنگ بيهوده است تو اى غريبه از اين سنگلاخ غم بگريز * ميان تنگهء وحشت درنگ بيهوده است خيال خانهء معشوق در سرت امّا * به كعبه رفتن با پاى لنگ بيهوده است من چه گفتم ؟ تو از اين داغ چه برداشتهاى * كه به گلدان دلم كاشتهاى روى هر تپّه ز ويرانهء من * بيرق فتح خود افراشتهاى پشت هر برگِ كتاب دل من * تلّى از خاطره انباشتهاى طرح دلتنگىِ من بود و سكوت * به لبت حرفى اگر داشتهاى همه ديوار پىِ ديوار است * آنچه تو پنجره انگاشتهاى سخنم سادهتر از آينه بود * من چه گفتم تو چه پنداشتهاى سرنوشت رنج است تار و پودم تلخ است سرنوشتم * ديوار دو زخم من ، از آتش است خشتم روييده در وجودم خار عذاب عالم * در روز آفرينش اينگونه بود كشتم تا چشم باز كردم خورشيد را گرفتند * همزاد شب چرا شد ميلاد شوم و زشتم