سيد محمد باقر برقعى
626
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
شوقِ ديدار تو « ليلا » به خرابات كشاند * گرچه مىداد به او ساقىِ ما جام چنين ليلاى مجنون شك و ريا در من نبود ، تهمت به من بى جا زدند * دل را كه عاشقپيشه بود ، با جهلِ خود زيبا زدند گفتند عاشق شو ، ولى با يادِ او عشقى نكن * تا با تو گفتم حرفِ دل از راهِ دين ما را زدند سيلى چو زد دُنيا مرا ، از هجرِ تو غمگين شدم * اندوهِ من آسان نبود ، زخمى بر اين شيدا زدند دارم عجب از روزگار ، نامردمان محرمترند * دلهاى عاشقپيشگان گردن چه بىپروا زدند كوچكترين نقصِ مرا دانند يك جُرمِ بزرگ * امّا نقابِ شرك و زُهد با خنده بر سيما زدند قيسى ز جهلِ جاهلان ، مجنون شد و افسانه گشت * آن قصّهء تلخِ فراق شيرين به كامِ ما زدند « ليلا » كنون مجنون شده ، پروا ندارد از كسى * تهمت به جانش مىخرد گر جاهل و دانا زدند تاج سرم رَستم از غصّه و غم ، تا كه دمى با پدرم * خستهام از دل پررنج تو اى تاج سرم شادم از خندهء پرمهر نگاهت كه دمى * مىنشانى به نگاه پُرِ از خون جگرم به خدايى كه دَرِ رحمتِ او باز بُوَد * جانِ شيرين منى ، بوىِ دعاىِ سَحَرم لبِ خندانِ تو امّيد حياتست مرا * از غمت تيره شود هرچه بُد دوروبَرَم حاصِلِ عمرِ توام ، حاصلِ رنج و غم تو * جسم و جانت شده با عشق پناه و سپرم