سيد محمد باقر برقعى

627

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

گرچه هربار كه گفتم تو ز من رنجيدى * غافل از اينكه كُند پينهء دستت خبرم من كه شرمندهء تو تا ابدم منبعِ عشق * نرود هيچ كجا خاطر تو از نظرم قابلت نيست اگر جانِ گران را بدهم * قلب را هديه كنم سينهء خود را بدرم دل چنين گفت به « ليلا » كه بدان قدرِ پدر * من كه چون خاكِ رَهى بر كفِ پاىِ پدرم مادر آن نفس حياتى كه مرا داد نويد * بَر پردهء گيتى غم و امّيد كشيد بخشيد به دل نعمتِ شيرينِ وفا * تا هديه كنم بر دل پُرعشق و اميد آن دل كه شب و روز پرستارم شد * از غصهء من زلفِ سيه كرد سپيد تا چشمِ پُر از اشكِ مرا ديد شكست * بر خندهء من از تَهِ دل مىخنديد دلواپسِ فرداىِ مه‌آلودم بود * هرچند كه در يارىِ من بس كوشيد آن دل ، دل هيچ‌كس بجز مادر نيست * اين دُرِّ گران را ، كه توانست خريد ؟ آرامِ روان ، شورِ تَوَلّا مادر * زيبا و فرح‌بخش در اين باغ دميد شب تا به سحر سوخت كه من جان گيرم * عشقش به دلم خرقهء رحمت پوشيد تا بدرقه‌ام لطف و دعايش شده است * خورشيدِ صَفا به كُلبهء دل تابيد « ليلا » غزلى از تَهِ دل بهرِ تو گفت * مهرِ تو ، به دل آمد و كاشانه گزيد