سيد محمد باقر برقعى

625

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

زيرِ باران حرفهاىِ عاشقى دل مىسرود * عاشقانه مىنشست در قلب و جان ، يادش بخير رحمت و لطفِ تو بر خاكِ سرايم مىشكفت * وحدت و ايمان ما ، ورد زبان ، يادش بخير يار عجب اسرار پنهانى در اين نعمت نهاد * رقصِ باران ، بوىِ خاك و سوزِ جان ، يادش بخير نعمتِ پاكت شده بر ما حرام ، اى روحِ عشق * حق‌پرستى زندگى بود آن زمان يادش بخير بازهم اين دل هواىِ رقصِ باران كرده است * شور خاك و نغمه‌هاىِ جاودان يادش بخير مىشود « ليلا » كه روزى زندگى زيبا شود ؟ * آرى ، آن ايّامِ خوب و جاودان يادش بخير بغض پنهان ثم رنجور و خسته ، ز عشقت سرد و سوزان * دل قايق نشينم اسير مو و طوفان ز درياى غم اين دل شب و روزش مه‌آلود * شده چشم سياهم ايسر اشك لرزان به سر شورى نمانده به‌جز كابوس فردا * هواى گر به دارم شكسته بغض پنهان مرا دنيا فروريخت بكامم نوش پرنيش * به لب آورده جانم پناهم گشته قرآن جفا پشتم شكسته ، اميدم مرده شايد * ندارم پاى رفتن ، روم افتان‌وخيزان گذشتم من به دنيا ز عيش خوان رنگين * لب از عيشش بريدم ، كشيدم است از اين خوان برآنم تا كه روزى از اين دنيا گريزم ، * به نام عشق « ليلا » روم تا او عرفان عرش‌نشين در دلم بزم به پا شد تو در اين بزم نشين * جامِ دل پر شده از شوقِ تو اين جام گزين شعلهء عشقِ تو افروخت دل‌وجان مرا * تابِ ، هجر از كفِ من برد به غم گشت غمين اين نفس با دَمِ مستانه و بيمار احوال * كُنجِ ماتمكدهء دل تو به تيمار نشين داد ساقى مِى و گشتم منِ عاشق سرمست * با غمت دل بنشست و شده از اهلِ يقين گرچه من روى زمين و گلِ من در عرش است * يار در يادِ من و من به غمش گشته امين اى نسيمِ سحرى بانگِ اذان مىآيد * رو سلامم برسان بر رُخِ آن عرش‌نشين گو به يارم كه اگر مست و خراب احوالم * بستان جانِ مرا اين دل مشتاق ببين