سيد محمد باقر برقعى
592
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنچه آرى در عمل ز آغاز تا انجام كار * ثبت گردد جاودانه در نظام روزگار كوش تا آن را نويسى اندرين دفتر همى * گر تو خواندى هان نباشى از نوشتن شرمسار آنچه اندر آسمان بينى بنام اختران * نزد تو آئينهها باشد ز صنع كردگار باش تا از پيش چشمت پرده بردارد اجل * پس ببينى زشتى و زيبائى خويش آشكار مرگ آرى آنكه جان پيراهن تن بردرد * پس سبك زى عالم جاويد گردد رهسپار تن خلد در خاك و پرد روح از قيد قفس * پس ببال نور گردد بر سماء كيهان گذار خوش رهد از تنگناى وحشتآباد جهان * آنچنان كز ظلمت زندان زهدان شيرخوار مرگ را تغيير منزل خواند آن فحل حكيم * اين تغير گرددت حاصل چنان بىاختيار آنچه بينى در تبدل حالت و كيفيت است * گر عرض ديگر شود جوهر بماند پايدار هرچه در باطن بود ظاهر شود چونان كه هست * آن زمان كت مرگ برگيرد لباس مستعار از بلاد ملك تبريز اين سخنسنج نبيل * زيور گفتار سازم چند در شاهوار اى دريغا آن كف و آن خامه سحرآفرين * اى دريغا آن زبان و آن بيان سحركار دوزخ انسان چه باشد هم زبان و دست او * اين سخن بازيچه نبود نزد مرد هوشيار چند سختى با برادر اى برادر نرم شو * تا كى آزارى مسلمان اى مسلمان شرم دار اين نه رسم مردم آزاده باشد گر كنى * تشنه را در كام زهر افتاده را در پاى خار درد از جانى نمىكاهى فزون مپسند رنج * بار از دوشى نمىگيرى بر او مفزاى بار چون بميرد عالمى بس ثلمه بيند حصن دين * ثلمهاى كش باز نتوان بست تا روز شمار دانشاندوزى سخنور هم حكيمى بىنظير * آفتابى گر مىافشان هم مشيرى نامدار پاسبان گنج دانش حارس ناموس علم * آسمان حشمت و بحر هنر كوه وقار پاكدل پاكيزهجان روشن روان نيكوسير * تيزبين رأى رزين راستگوى و راستكار مىچكد از خامهاش گوهر چو باران از سحاب * مىشكفت از گفتهاش خاطر چو گل اندر بهار چون به خاك تيره رخ بنهفت آن خورشيد فضل * روز دانش شد سياه و چشم بينش گشت تار روز دانش بىذكاء و چشم بينش بىفروغ * جعفرى رفت و بشد دلها بسوگش داغدار