سيد محمد باقر برقعى
577
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
مرد عشق و صفا گرچه جانم بسوختى جانا ، شكوه بر پا نمىكنم هرگز * يا ز بخت و ز مبحث تقدير ، شور و غوغا نمىكنم هرگز آنچه دادند در قبال غمت ، بر منِ ناتوان ز روى كَرَم * آن بُوَد قدر و منزلت ما را ، با تو حاشا نمىكنم هرگز خيمه زن بر سرير هستىِ من ، اى كه خود مالكىّ و هم مملوك * آنچه دادى مرا به وجه نعم ، با تو سودا نمىكنم هرگز دلوجان در نمود تست مبين ، خود تو پيدا به امر پنهانى * پيش تو خويش را به اين ارزش ، سخت رسوا نمىكنم هرگز طالب ار عارى از وجود شود ، پىِ مطلوب كى تواند شد * تو مگر خود كشانىام بر خويش ، من تمنّا نمىكنم هرگز اى دل ! از قدرِ ما بُوَد افزون ، روى او در محاق خود ديدن * من ترا در مقام وصلت وى ، ناشكيبا نمىكنم هرگز من كه امروز بىخبر ز خودم ، كى توانم نمود فردا را * با چنين حال وعدهء دلِ خود ، من به فردا نمىكنم هرگز دل شدى از كفم به يك ديدار ، به يكطرفه نى به صد گفتار * نيستى ديگرم دلِ محزون ، با تو نجوا نمىكنم هرگز « گلشن » آنست مردِ عشق و صفا ، كه به حكم غريزه سوخت وجود * اينچنين مرد ره ندانم هست ، من كه پيدا نمىكنم هرگز محراب عشق اى شمع ! مسوزان پرِ پروانهء ما را * كاين امر ، روا نيست ز تو اهلِ وفا را خاموش به هر مجمع انسى تو ، و ليكن * در شأن خود آغاز كنى گفتهء ما را يكبار اگر جلوه كنى بر ملاءِ عام * از سينهء زاهد ببرى خوف و رجا را