سيد محمد باقر برقعى
578
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
چون خاك به هر رهگذر عشق غنودم * تا آنكه به رخسار كشم قافلهها را شايستهء ما نيست كه با تو بنشينيم * پشّه نتواند كه كند سير فضا را ساقى به يكى جام خرابم كن و آنگه * با بوسه بياراى تو مخروبهء ما را بىروى تو اى دوست جهان خلوتِ محض است * بر خلوت كسى حسن تو انگيخت نما را گفتى كه ازين در مطلب غيرِ غم و درد * گر مىطلبى از دَرِ معشوق بقا را بشنو كه بجز عشق تو كس نيست به محراب * از ما تو مدان نفخهء تجريد و ندا را « گلشن » اگر از يار درين جمع سخن گفت * معذور بدارش كه ستوده است شما را رسم طلب به كوىِ يار شدم تا كه تركِ خانه كنم * دماغِ سركشِ جان را به مى حواله كنم اسير طبع سبكبارم و اجير نگار * درين ميانه مگر از جهان كناره كنم بسانِ كبك بديدمش روزى * فغان ز ديده برآمد كه چون نظاره كنم ضمير خاطر عشّاق عافيت نبَرَد * به درد و رنج نهان هر زمان اشاره كنم درين زمانه يكى رادمردِ صاحبدل * نديدهايم كه تا دردِ خود مقاله كنم اسيرِ پنجهء عشقم ، كجاست عيسى دل ؟ * كه از حضيض جهان سر به اوج باره كنم سرم ز شوقِ تو دانم ز دست خواهد شد * به كار خير چه حاجت كه استخاره كنم من آن شعور برِ دركِ تو همىخواهم * و گرنه دخترِ ادراكِ خويش پاره كنم ضمير « گلشن » و رسم طلب بهم آميخت * اساس وهم جهان را چرا بهانه كنم ؟ در طريق عشق اى دلِ من ! تا بكى دربندِ آن يكدانهاى ؟ * تا بكى شوريده و سرگشته و ديوانهاى ؟ هركه افتد در طريقش ، جان نخواهد برد از آن * تا نشد بر گِردِ جودش همچنان پروانهاى تنگ شد تن بهرِ جانم زان بدر خواهم شدن * مرغ جان افتاده در تن از براى دانهاى روىِ يارم خوشترم باشد ز روى عالمى * وصفِ او چون مىتوان كردن به هر افسانهاى