سيد محمد باقر برقعى

545

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

آشنايى در اثناى بوسيدن آفتاب * « حرا » ماند و جانى پر از اضطراب محمّد در اين بزم محض دعاست * مهيّاى هم‌صحبتى با خداست چنان لحظه‌ها با دلش محرم‌اند * كه گويى ز قبل آشناى هم‌اند * * * كران تا كران ، نور بود و خدا * نبود اين « حرا » طور بود و خدا چو خورشيد يك‌لحظه چشم افق * درخشيد يك‌لحظه چشم افق « حرا » بار ديگر تپيدن گرفت * و شب ، شور و شوق رسيدن گرفت « حرا » ماند در التهابى عميق * ميان دو درياى جوشان غريق تنهايى در شهر شما كم است تنهايى من * بازيچهء مردم است تنهايى من من خود ، او را نمىشناسم ، شايد * اشك است ، تبسّم است تنهايى من شب آينه بود پيچيد به گرد خويش ، نيلوفر شد * بىتاب شد ، افتاد از پا ، پرپر شد در خويش به دنبال چه مىگردى ؟ او * شب آينه بود ، صبح خاكستر شد يك روح و هزار تن يك حنجره بىسخن ، شب و تنهايى * يك پنجره رو به من ، شب و تنهايى من گم شدم اين چه مايه سرگردانيست * يك روح و هزار تن ، شب و تنهايى بدرود بىنگاه ايستاده‌اى و ترانه‌هاى بىسبب من