سيد محمد باقر برقعى

457

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

من و اين غدّهء چركين ، طبيبم بر سرِ بالين * كمى مضطر ، كمى غمگين ، جوابم مىكند كم‌كم ببار اى پاكى شبنم ! به برگ و بار من نم‌نم * كه اين گرماى طاقت‌سوز ، آبم مىكند كم‌كم كويرم ، حسرت آبم ، نمك را برنمىتابم * عطش ، آخر گرفتارِ سرابم مىكند كم‌كم كسى زخم مرا مرهم نمىخواهد كه بگذارد * و اين آتش كه مىبارد ، كبابم مىكند كم‌كم منم چون كهنه‌ديوارى ، به‌جا از قلعه‌هاى سنگ * كه باد و آفتاب اينجا خرابم مىكند كم‌كم تو شيرينى و من فرهاد ، هر دو مىرويم از ياد * و مىبينم كه دست مرگ خوابم مىكند كم‌كم خواب سُرمه شراب از خنده مىگيرم نگاه آبدارت را * به خواب سرمه مىبندم پروبال غبارت را غبار رفتنت را موج برمىخيزد از صحرا * كه بر اشكم گذر دادى ركاب راهوارت را نسيم لطف پنهان است در زخم عميق عشق * شكوفا كن به آبِ تيغ ، باغ بىبهارت را تو در عمق كدامين درّه مىخوانى كه مىآرد * نسيمى خسته و محزون ، رديف نبض تارت را صداى شيههء تلخيست در اين دشت پيچيده * بگو اى يال و بر خونين ، چه كردى تك‌سوارت را چه محزون مىنوازد در پگاهِ گرگ‌وميش و دشت * شبانِ نِىزنى اينجا روان بىقرارت را من امّا صوفى آن خانقاهم در نشيب كوه * كه در هر خلسه مىميرم حضور سايه‌وارت را غرور گيسوانش را اگر اى كوه مىديدى * چنين افشان نمىكردى شِلال آبشارت را