سيد محمد باقر برقعى
414
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
زبان گنگ مرا دادهاى فصاحت شعر * تو نثر شوقى و شعر صلابتى مادر درون خانهء جانم سرير مهر تو است * به شهر كشور ، روح هدايتى مادر به دست پاك تو دادم كليد مخزن راز * كه ديدهام كه تو مهر صداقتى مادر فداى آبى چشمت ، صفاى درياها * به سجده سر چو نهى ، موج طاعتى مادر درون چادر عصمت ، صلابتى دارى * اگرچه كوه وقار و اصالتى مادر به سبز دشت خيالم بهار مىمانى * شكوه شمس حيا و نجابتى مادر شكوه فجر صفايى به شام غربت من * تو صبح روشن و نور سعادتى مادر تو روح پاكى و « قدسى » ز مهر تو سرسبز * به كهكشان اميدم روايتى مادر عشق پيرى ديشب نگاه فكرم ، جام شراب مىزد * وز عمر رفتهء خود ، نقشى بر آب مىزد در شام يأس پيرى ، باران نااميدى * آبى ز شطّ حسرت ، بر چشم خواب مىزد پرويزن خيالم ، مىبيخت چون دقايق * اندر كوير ظلمت ، هردم ركاب مىزد در سينه مجمر غم ، جان مىگرفت هردم * افكار خستهء من ، پر بر سراب مىزد ببريده از تعلّق ، دل در تپش فتاده * بر رفع دردسرها ، بر رخ گلاب مىزد شمعى كه در اتاقم ، مىسوخت پيكر غم * پروانهوش ز عشقى ، سِيرِ شتاب مىزد من بودم و صد احساس ، در واپسين اميال * دل در سراى امّيد ، با اضطراب مىزد سردى برفِ پيرى ، بر پيكرم چو مىتاخت * ققنوس نوجوانى ، ره بر شباب مىزد تاريكى شب آنگاه ، با دستهاى لرزان * بر گيسوى سپيده ، رنگ خضاب مىزد كابوس شام غربت ، در گوشها دمادم * بر برزخ خيالم ، بانگ عذاب مىزد در ماتم جوانى ، بنشسته چشمهايم * مضراب ابروانم ، چنگ و رباب مىزد در آينه نظر كرد ، چون ديدگان « قدسى » * آن شب نشسته با موى ، حرف حساب مىزد