سيد محمد باقر برقعى

38

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رفتى و ليك ندانم كه در اين سينهء تنگ * از غمت چيست كه هردم به هياهوست مرا نقشهء قامت دلجوى تو در چشم پرآب * همچو سرويست كه عمرى به لب جوست مرا « خشم و كين ، جور و ستم ، لطف و عطا ، مهر و وفا * به خدا گر ز تو باشد همه نيكوست مرا » آنكه بر خرمن صبرم زنَد آتش هردم * لاله‌رخ ، ماه جبين ، دلبر « اسكو » ست مرا ز آن دمى كه ز من اى سرو ، كشيدى دامن * همچو قُمرى ، دل ديوانه ، به كوكوست مرا باد ، خاكستر من گر بربايد ، شايد * كآتشى زد ، به دل‌وجان ، غم آن دوست مرا كى توان رفت « عيانى » ز سر كوى حبيب * ز آنكه دل‌بستهء آن حلقهء گيسوست مرا قصّهء شباب رفتى و در غم تو ديده پرآب است هنوز * خانهء دل ز جفاى تو خراب است هنوز منّت بادهء گلرنگ ، ز ساقى نكشم * ياد لعل تو مرا به ز شراب است هنوز خيمه در باغ ازاين‌پس نزنم پس چه كنم ؟ * كه به رخسار گل از ژاله نقاب است هنوز رهزنِ زلف سيه‌كار تو اى مايهء ناز * در پى غارت دل‌هاى خراب است هنوز گرچه سيرم دگر از صحبت ياران دغل * ديده‌ام روشن از اوراق كتاب است هنوز آنچه خون ساخت « عيانى » دل من در همه عمر * خاطرات خوش ايّام شباب است هنوز