سيد محمد باقر برقعى
356
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
جلوهگه صفات يار دم چو زنم ، زنم كه دم ، دمبهدم از ولاى تو * لب به سخن چو واكنم ، دم زنم از ثناى تو جان همه نور مىشود ، اى سر و جان فداى تو * « تاب بنفشه مىدهد طرّهء مشكساى تو پردهء غنچه مىدرد ، خندهء دلگشاى تو » * ياد توام به دل كند ، شام سيه بَدل به روز سر ز لحد چو بركنم ، عشق تو در سرم هنوز * سايهء توست بر سرم ، در تف محشر تموز « اى گل خوشنسيم من عاشق خويش را مسوز * كز سر صدق مىكند شب همهشب دعاى تو » آمدهام بدين جهان ، عشق تو در ضمير جان * دوزخىام اگر كه من ، عشق توام برد جنان بشكنم اين قفس ولى ، عشق تو اندر او نهان * « من كه ملول گشتمى از نفس فرشتگان قيل و مقال عالمى مىكشم از براى تو » * اى به كف يداللّهى ، گرفته تيغ ذو الفقار منصب « لا فَتى » تو را ، گشته عطا ز كردگار * صورت بىمثال تو ، جلوهگه صفات يار « دولت عشق بين كه چون از سر فقر و افتخار * گوشهء تاج سلطنت ، مىشكند گداى تو » بوسهزنان خاك تو ، عاشق شادى و غماند * بادهكشان كوى تو ، با مى عشق همدماند در بر سر و قدّ تو ، با همه راستى خماند * « خرقهء زهد و جام مى گرچه نه درخور هماند اين همه نقش مىزنم از جهت رضاى تو » * اى تو به ملك علم كل ، مدخل و فتح باب و در خاك سياه زر شود ، گر فكنى تو يك نظر * اى رخ تو بهشت من ، كوى توام بود مقرّ « شور شراب عشق تو ، آن نفسم رود ز سر * كاين سر پُرهوس شود خاك در سراى تو » در دوجهان به جان تو مقصد من وصال توست * حور و بهشت و باغ من اى بت من جمال توست شاهد من مراد دل ، چهرهء بىمثال توست * « شاهنشين چشم من تكيهگه خيال توست جاى دعاست شاه من ، بىتو مباد جاى تو » * خلقت نور پاك تو ، شد به جهان مدار حُسن نور ولايتت مرا ، ساخته كامكار حُسن