سيد محمد باقر برقعى

311

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

روح من مثل چشم تو خسته‌ست ، قلب من مثل زلفت شكسته‌ست * عشق تو دستم از پشت بسته‌ست ، خانه‌ام را به يغما گرفته‌ست دل كه مانند داغى شكفته‌ست ، در شب گيسوان تو خفته‌ست * گرچه درد پريشانىاش ، از تب زلف تو وا گرفته‌ست صبح اى كاش مىآمد از دور ، متن آيينه پر مىشد از نور * كاين شب شوم ، اين شام ديجور ، شور كاشانه‌ام را گرفته‌ست كاش مىشد كه آبى بميريم ، روشن و آفتابى بميريم * تا مگر عاقبت پس بگيريم ، زندگى هرچه از ما گرفته‌ست دست‌هاى تهى « 1 » پدر از تو آموختم درد را * و معناى بيدارى مرد را تو درياى شوقى ، تو پهناورى * تو مثل بهارى ، پر از باورى اگر دست‌هايت پر از پينه است * تو را قلبى از جنس آيينه است مرا كاش قلبى از اين دست بود * از اينى كه در سينه‌ات هست ، بود برايم تو از آب نامىترى * تو جانى ، تو از جان گرامىترى گر آغوش تو منزل سادگيست * ولى جايگاهى پر از زندگىست تو با گل چه خويشى مگر داشتى ؟ * كه همواره از گل خبر داشتى الهى ! صفاى تو لبريزتر * نگاهت ، نگاهت دلاويزتر پدر از تو آموختم درد را * و معناى بيدارى مرد را نكردم فراموش درد تو را * شررهاى رخسار زرد تو را تو را ، خانه بر دوش آواره را * و خود را ، و پيراهن پاره را زمين‌هاى پرحاصل و باغ را * دو دست پر از تاول و داغ را

--> ( 1 ) - اگر انسان از دوستش به خاطر مسأله‌اى گله كند ، دليل اين نمىشود كه محبّت او در دلش كم شده است .