سيد محمد باقر برقعى
312
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو را ، مرد دايم بدهكار را * شب تيره و چشم بيدار را تو را ، برف را ، لرزش بيد را * زمستان جانسوز « ده بيد » را « 1 » زمين را و محصول و انبار را * ستم را ، ستم را ، ستمكار را اگر خرمنى بود و چون كوه بود * نصيب تو صد بار اندوه بود چه شبها كه ما را پشيزى نبود * بهجز غصّه در سفره چيزى نبود چه شبها كه شام تو غم بود و آه * تمام كلام تو غم بود و آه چه شبها كه هر لحظه يك سال بود * زبان زمين و زمان لال بود چه شبها كه اين خانه خاموش بود * جهان در نگاهش سيهپوش بود چه شبها كه شب قصّهپرداز بود * شب انگار گنجينهء راز بود چه شبها كه بوديم آسيمهسر * دلآزرده در انتظار سحر * * * و صبح سرآغاز ، يادش به خير * سحرگاه اعجاز ، يادش به خير پگاه ستمسوز ، يادت كه هست * و آن اوّلين روز يادت كه هست كه ياران زندانىات آمدند * ملائك به مهمانىات آمدند پگاهى كه پيك صبا مژده گفت * عزيز آمد و چشمهايت شكفت سر بستهء عقدهها باز شد * زمين و زمان غرق پرواز شد سحر آمد و روز آغاز شد * چروك جبين تو هم باز شد لبت غرق گلهاى تبريك شد * زمان مساوات نزديك شد و امروز ، امّا ، چرا خستهاى ؟ * چرا خنده را لب فروبستهاى ؟ چرا خنده در چشمهاى تو نيست ؟ * چرا بازهم دستهايت تهىست ؟ چرا بازهم در نگاهت غم است ؟ * چرا باز در خانه چيزى كم است ؟ تو را دوش اگر بود غم روى غم * چرا اى پدر ، باز امروز هم ؟
--> ( 1 ) - « دهبيد » شهركى در 90 كيلومترى آبادهء فارس .