سيد محمد باقر برقعى
31
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اى كاش كه پند پدر پير ، جوان را * تا ناشده از كرده پشيمان ، اثرى داشت خون دل ار لاله به پيمانه نمىريخت * و آن نرگس مخمور به اشكش نظرى داشت اى كاش كه آن اختر شبگرد به سالى * چون مهر درخشنده به ما هم گذرى داشت از مدرسه فارغ شد و آمد به خرابات * افكند به پاى قدمش هركه سرى داشت سرّيست در اين نكته ، به مفتى نتوان گفت * با اهل دلى گو كه از اينبار برى داشت فرصت شمر اين دم كه درِ ميكده باز است * رهرو نشود گمره اگر راهبرى داشت تا كوى خرابات كه آبشخور « عنقا » ست * سيرى بُوَدش هركه چو سيمرغ پرى داشت سلطنت عشق سينه به دل غير آه ، راه ندارد * واى بر آن سينهاى كه آه ندارد بر در دل همچو حلقه چشمبهراه است * آنكه در اين آستانه راه ندارد بر سر كويش گداى خاك نشينم * هيچ شهى همچو بارگاه ندارد سلطنت عشق بين كه خون جهانى * ريخت ز بيداد و دادخواه ندارد در دل عاشق نمود داد ز بيداد * جز درِ معشوق دادگاه ندارد خال تو را ديد چشم و گفت چو حافظ * كيست به دل داغ آن سياه ندارد بار فراق تو بشكند كمر كوه * وين ره سنگين پناهگاه ندارد قبلهء آنكس كه راست ز انجم ابروست * صاحب محراب و خانقاه ندارد آنكه مرادش ز مىفروش برآيد * جز درِ ميخانه باشگاه ندارد بر زبر قاف عشق عرصهء « عنقا » ست * برتر از اين عرشه پادشاه ندارد مرثيهء عرفانى عشّاق حقّپرست كه جام ولا زدند * با ياد حقّ قدم بهسوى ماسوى زدند از جان بريدهدست و به جانان نهاده روى * جام ولا مدام به بزم فنا زدند بنهاده جان خود به كف دست و مستوار * در خون خويش رقصكنان دست و پا زدند