سيد محمد باقر برقعى
32
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنان كه بىنياز به حقّ از دوعالماند * از هاىوهوى رسته و دم از خدا زدند چشم خداىبين طلب اى دل ، كه عاشقان * بر هرچه جز خداى بود پشت و پا زدند زين ورطه كس نرفت جز آنان كه از ازل * دست و لا به دامن آل عبا زدند عبّاس را كه اوست علمدار عاشقان * خرگاه قرب در حرم كبريا زدند پرشور از نواى حسينى كه سرزدهست * نشناخت تا كدام در اين ره بپازدند « عنقا » سواد قلب به سوداى عشق سوخت * تا بر دل گداختهاش كيميا زدند قطعه در اندرز اى دل اگر ز صحبت من سود بايدت * بشنو نصيحتى كه ندارد تو را زيان همّت بلند دار و جهان را مگير سخت * گيرى چو ، سخت بگيرد تو را جهان آزادتر ز صحبت نااهل و بىلجام * دربند خويش باش نه پابند اين و آن نبود جز از تو هيچكست در زمين امين * ندهد به روز سخت كست در زبان امان كارى مكن كه گر به تواش بازگو كنند * روى چو ارغوان شودت رنگ بىتوان ظالم مباش و ظلم كسى هم مكن قبول * كاين هر دو شيوهء دد و دام است و گمرهان گر مرد كار هستى ، مردانه كار كن * با جمع همچو شمع بسوز و بساز هان ور اهل ذوق و گوشهنشينى و حقّطلب * در خويش جستوجو كن و در تاروپود جان پندى بگويمت كه اگر پيروى كنى * گردى تو بىنياز ز پند جهانيان كن عادلانه صرف به نحو مناسبش * هر قوّتى كه داده تو را حقّ به رايگان جوياى كيمياى سعادت شوى ، اگر * جويى به قاف صحبت « عنقا » ى بىنشان بىخبرى درگهات قبلهء صاحبنظرى نيست كه نيست * بر درت ديدهء اهل بصرى نيست كه نيست