سيد محمد باقر برقعى

291

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

منگر ! كه چو فرهاد شدم كوه‌كن عشق * بنگر رخ آن شوخ كه شيرينِ زمان است آرام و قرارم بشد ، ازبس‌كه شب و روز * من در پى دل ، دل ز پى دوست دوان است دارم هوس بوسه‌اى از آن لبِ شيرين * جان مىدهم ار بوسهء او قيمت جان است كس چاره پذيرد دل تنگم ز تماشا ؟ * تا بر سرِ من عشق بُتى ، تنگ دهان است آلوده به خون است اگر ديدهء « فضلى » * از ياد لب اوست كه خونخوار جهان است در سوگ مادر رفت آنكه از او صحن و سرا رشك جنان بود * رفت آنكه به دل‌هاى غمين ، راحت جان بود رفت آنكه ز يُمن قدم و عفّت و زهدش * غمخانهء دل كعبهء ايمان و امان بود رفت آنكه بُدى مادر دلسوز يتيمان * بر كودك اغيار چه كس مام توان بود رفت آنكه وجودش به جهان گلشن جان را * بىشبهه و ترديد گُل باغ جنان بود رفت آنكه علاجِ دل‌ريش فقرا را * جود و كرمش مرهم غم‌هاى گران بود رفت آنكه دل سرو ، شدى گرم ز مهرش * گفتى كه مگر مهر زمين ، ماه زمان بود رفت آنكه به ايمان و به تقوا و فضيلت * تا بود به هر انجمنى ، فخر زمان بود رفت آنكه كمال دل من بود كلامش * گويى گُل بىخار خداوند جهان بود رفت آنكه به فرق سر ما بود چو افسر * رفت آنكه وفايش به دل و ديده عيان بود رفت آنكه دلِ « فضلى » غم‌ديده شكست او * رفت آنكه از او صحن و سرا رشك جنان بود رثاى استاد محيط طباطبايى استاد زمان ما چرا رفت ؟ استاد « محيط » از اين سرا رفت * اين چامه‌سراى خوش‌نوا رفت او مرد اديب و نكته‌دان بود * صد حيف ! كه از جهان ما رفت در فنّ فصاحت و بلاغت * استاد زمان ما ، چرا رفت ؟ چون موج صفا و مهر الفت * با شور و صداقت و صفا رفت