سيد محمد باقر برقعى
292
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
پيرانهسر ، آن اديبِ دانا * آن مظهر خوبى و وفا رفت گردون ز غمش ، به خون نشسته * مانند ستارهء سبا رفت دنيا ، چو محل ماجرا بود * او گشته برىّ ، ز ماجرا رفت استاد سخن به انجمنها * بسته لب خود ، ز هر نوا ، رفت بر بحر سخن « محيط » او بود * كشتى بشكست و ناخدا رفت پرسند ، ز خويش ، رهنوردان * كو راهنما ؟ كه رهنما رفت مىتافت صداقتش به گفتار * آن صادق راستين ، كجا رفت الهامدهِ سخن به شاعر * آن رهبر خوب و مقتدا رفت گنجورِ ادب گرفته ماتم * زيرا گُهرى گرانبها رفت كام همه تلخ شد ، كه از جمع * شيريندهنى ، سخنسرا رفت درويشصفت ، هميشه سركرد * امّا ، به شكوه اغنيا رفت چون ديد ، زمين ، صفا ندارد * خندان به بهشت باصفا رفت تابنده چراغ بزم ما بود * افسوس ! كه از ميان ما رفت به ياد او هواى ديدن آن يار ماهرو دارم * ببين كه در دل غافل ، چه آرزو دارم چو شب رسد ، همه آسودهاند جز من زار * كه با ستاره ، به ياد تو گفتوگو دارم روان شد از اثر گريه در كنارم ، جو * براى آنكه نگارى كنارهجو دارم رواست بر سر كويت نماز و سجده مرا * كنون كه روز و شب از خون دل وضو دارم مبين به صورت ، اگر ساكن خراباتم * به يُمن پير مغان ، سيرت نكو دارم چه سود خندهء شيرين به تلخكامى من * كه شكوهها ، ز جفاى تو تندخو دارم مكن ملامت آلودگى ، كه دامان را * به آب ديدهء خود ، قصد شستوشو دارم به ياد قامت سَروش هماره ، اى « فضلى » * بهسان فاخته ، كوكو ، به كوى او دارم