سيد محمد باقر برقعى

283

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جمع‌آورى و چاپ كند . عشق حقيقى خواهم كه چو شمعى به شب تار بسوزم * بىمونس و بىهمدم و بىيار بسوزم خواهم كه رَوم گوشه تنهايى و تنها * فارغ ز دل و دلبر و دلدار بسوزم خواهم كه بنالم همه‌شب تا به سحرگاه * در خلوت شب تا به سحر زار بسوزم اين است مراد من دلباخته ، هر شب * دور از مى و ميخانه و خمّار بسوزم از جمع ، گريزانم و خواهم كه به تنها * در ظلمت شب ، دور ز اغيار بسوزم بوده ز ازل در دل من عشق الهى * بهتر كه در اين عشق ، به يك‌بار بسوزم با من به شب و روز همه كرده وفا ، يار * من در ره معشوق وفادار ، بسوزم شادم كه بود در دل من عشق تو ، يا ربّ ! * بگذار كه در عشق تو ، بسيار بسوزم سوداست در اين عشق ، زيان نيست كسى را * عزّت بود ار در غم تو ، خوار بسوزم گر نيست شوم در ره معشوق ، غمى نيست * ور جان دهدم يار ، دگر بار بسوزم طاعت نكند از هوس خويش « فطانت » * ترسم به برِ يار گنهكار بسوزم حساب و عقاب اجل چو باد و ، جهان همچو آب مىباشد * چراغ عمر بشر ، چون حباب مىباشد بشر كه طالب مال است و نعمت دنيا * دوان چو تشنه ، به‌سوى سراب مىباشد در اين جهان كند آباد خانه‌ها ، ليكن * سراى روز جزايش ، خراب مىباشد جهان بر گذر اى دوست نيست جاويدان * ز من به پير و جوان اين خطاب مىباشد اميد عمر ابد از جهان مدار ، اى دوست * چنين اميد ، خيالى و خواب مىباشد اگر كه مال تو باشد حلال يا كه حرام * در آن حساب و در اين هم عقاب مىباشد از اين جهان دنى ، ناگزير بايد رفت * سؤال عمر ابد ، بىجواب مىباشد مباش غافل از اين عمر ، لحظه‌اى ، زيرا * اجل به‌سوى تو ، اندر شتاب مىباشد