سيد محمد باقر برقعى

226

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

از گناهت كه گذشتم با تو من راه آمدم * تو ولى با قلب من رفتار ديگر مىكنى از تو و از حرفهاى كهنه و تكراريت * ذلّه شد دل ، خسته‌ام از عشق ، باور مىكنى بازيچهء تقدير شب‌ها چقدر سردند ، غم‌ها چه نفس‌گيرند * اينجا كه عقابان ، هم عمريست زمين گيرند روئيده گل حسرت اينجا همه دلتنگ‌اند * مردم همه درمانده از ديدن هم سيرند مرگ گل خوشبختى ، خواب شب بدبختى * خوابى كه دمادم در آئينهء تعبيرند آنان كه نمىارزند ، امروز چه مشهورند * مردان بزرگ ، امّا در حاشيه مىميرند انگار همه قهرند ، با عاطفه و با عشق * دل‌ها شده مثل سنگ عاشق‌شدهء پيرند نه كوشش و آبادى ، نه عزّت و آزادى * ازبس همه تسليم بازيچهء تقديرند ! طلوع شب دوباره غزل‌هاى پراشك و آه * دوباره شبى كه در او نيست ماه دوباره سكوتى پر از همهمه * ميان دل مردم روسياه همه گاز بر سيب شوكت زنند * و ما مانده‌ايم و دل‌خون و چاه شغالان در اين جار رئيس‌اند و بس * و ما برّه‌اى ساكت و سربراه گناه من و تو ، همين اعتماد * كه كرده همه زندگى را تباه در اينجا كه فردا طلوع شب است * چه اميدوارى به شوق پگاه مگر رويش اينجا غلط بوده كه * جوانه زد از ريشه هامان گناه و بغضى كه « فرياد » پايان اوست * شبيه نفس مانده در نيمه‌راه زيباست صدايت چون صداى آب زيباست * نگاهت مثل يك مهتاب زيباست لبانت باغ سرخ ناشكفته * شبيه غنچهء بىتاب زيباست