سيد محمد باقر برقعى

227

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تو مىآئى به خوابم با شكايت * ولى بااين‌همه اين خواب زيباست دلم را مثل گل ، بر آب دادى * ولى گلدسته هم بر آب زيباست غريبانه ميان غربت و غصّه ، ميان تلّى درد * نشسته‌ام چه غريبانه با نگاهى سرد منى كه دختر آئينه و غزل بودم * چه شد بهار قشنگم ، شدم خزان زرد نگو عزيز و پناهم چرا نمىخندم * مگر زمانه ، به من يا تو اعتنائى كرد به جرم سادگى و اعتماد و ايمانم * شدم مترسك آرام باغ هر نامرد مگر براى پريدن نيامده بودم * چرا شدم ز بلندآسمان زيبا طرد ؟ مگر ترانه نبودم پر از غرور و صدا * مگر سپيده نبودم چرا شدم شبگرد ؟ دوباره فتنهء شيطان مرا ز خود دزديد * براى دست نجيبم دوباره سيب آورد صداى خندهء شيطان و روسياهى من * و دخترى كه نشسته ميان تلّى درد !