سيد محمد باقر برقعى

194

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

طىّ راه معرفت بر راستان سهل است و آسان * قدرت پيمودن اين راه را جاهل ندارد هركه را عشق الهى نيست زيب دل « فرشته » * ره سوى عرفان نيابد ، در حقيقت دل ندارد قصّهء عشق عشق روى تو مرا مونس جان است هنوز * مهرت اندر دلم اى دوست عيان است هنوز گل رخسار تو پيداست در آيينهء دل * صحن ويرانهء آن بر تو مكان است هنوز چشم مست تو ربوده‌ست دل و دين مرا * باز ، تير مژه‌هايت به كمان است هنوز جز خيالت نبود در سر من سودايى * قد رعناى تو آرامش جان است هنوز مهر و جور تو به پيش نظرم يكسانند * خاطرم شاد هم از اين هم از آن است هنوز نيست پروايم اگر قصد هلاكم دارى * در كفم بهر نثارت سر و جان است هنوز روز اوّل چو نمودى نظر لطف به من * نامت اى دوست مرا ورد زبان است هنوز دلم از ديدن روى تو بود شاد ، چنانك * ساحتش بازتر از ملك جهان است هنوز قصّهء عشق من و مهر تو پنهانى نيست * سر هر كوى از آن شرح و بيان است هنوز لب فروبند « فرشته » ز سخن گفتن ، چون * دل ربودن صفت لاله‌رخان است هنوز خرابات‌نشين تا به دامان علىّ دست تمنّا زده‌ايم * پرچم از فخر و شرف بر سر دنيا زده‌ايم ما خرابات‌نشينان ز ره صدق و صفا * با دل‌وجان ز ازل دم ز تولّا زده‌ايم دل چو بستيم به الطاف ولىّ مطلق * پشت پا بر همه با همّت و الا زده‌ايم مست مستيم و سر از پا نشناسيم همه * بس‌كه با ياد رُخش ساغر صهبا زده‌ايم صدق و اخلاص بود خصلت ديرينهء ما * تا درِ رحمت دادار توانا زده‌ايم بيم از حادثه و خوف نداريم ز مرگ * خيمهء فقر و فنا بر درِ مولا زده‌ايم گر به ظاهر رُخ او نيست عيان در باطن * بوسه بر مقدم آن شاهد يكتا زده‌ايم همّت شير خدا بوده به ما راهنما * با « فرشته » قدم ار فوق ثريّا زده‌ايم