سيد محمد باقر برقعى

172

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هنوز مات در اين صحنه‌ام چو مىبينم * كه دور فيل و شه و بيدق و فرس بگذشت گذشت از سر « فرزانه » آب تا آنجا * كه آب دجله ز سرچشمهء ارس بگذشت حكم قضا اى برده رنج‌ها ز كم‌وبيشِ روزگار * نگرفته از قضا و قدر لحظه‌اى قرار حكم قضا خطا نرود ، بدگمان مشو ! * دست قدر ستم نكند دل غمين مدار ! اندر عجب مباش كه تا مىكنى وفا * بينى در اين زمانه ستم‌هاى بىشمار حكم طبيعت است كه چون شاخ بر دهد * آن را كنند در طلب ميوه ، سنگسار « فرزانه » مشترى نخرد نظم و نثر را * تبليغ واگذار و متاع عمل بيار ! شب هجران جز نور ازل جلوهء رخسار نديديم * ديديم به يك‌بار و دگر بار نديديم سرّ تو نه سرّ است عيان است اگر نيست * از چيست كه ما واقف اسرار نديديم از اين همه مشتاق كه مشغول تو هستند * غير از دوسه حيران شده در كار نديديم شايد كه ز جايى خبرى از تو بگيريم * گشتيم بسى ، ليك خبردار نديديم ديديم بسى ديده به رويت نگران است * از آن‌همه ، يك‌ديدهء بيدار نديديم آن‌گونه كه ما زجر كشيديم به وصلت * اندر شب هجران تو آزار نديديم هر جامهء پندار دريديم كه بر تن * افسوس ! كه جز پردهء پندار نديديم ديديم بسى فاضل و « فرزانه » و عاقل * جز مست مى جام تو هشيار نديديم خشم قضا ، لطف قدر اى بغض در گلو و به لب فرياد * فرياد را رها چه كنى از باد اين اشتياق آتش نمرود است * و آن باغ آرزو ، ارم شدّاد اين ره كه مىروى نه ره امن است * ايمن مباش از خطر صيّاد