سيد محمد باقر برقعى
171
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غم فردا دل پريشان شد و در كار هوسهاست هنوز * موج صد حادثه را ديده و برپاست هنوز عمر بگذشت و زمان طىّ شد و فرداها رفت * غافل و بىخبر اندر غم فرداست هنوز مهر ورزيد و وفا كرد و ز ياران رنجيد * ليك اين نكته ندانست كه تنهاست هنوز دل ما نيز نسوزد به پريشانى ما * كه در انديشهء بيچارگى ماست هنوز غوصها كردى و در بحر فنا غوطهورى * صدف معرفت اندر ته درياست هنوز به يكى حرف مشو غرّه كه در دفتر دهر * صد هزاران لغت و جمله و معناست هنوز اين ندا چيست كه در داد منادى الست * كه ز آهنگ « بلى » چرخ پرآواست هنوز تا نديدم به همه شهر يكى محرم راز * مُهر بر لب زدهام ، ور نه سخنهاست هنوز گر تو « فرزانه » به امّيد خدا باشى و بس * دانى اندر دل دشمن ز تو پرواست هنوز وادى عشق تا نيامد غمت اندر دل ما شاد نشد * تا نشد بندهء درگاه تو آزاد نشد هرچه از جور تو يكعمر سپردم به ضمير * همه از ياد شد و نقش تو از ياد نشد وادى عشق عجب وادى پرجاذبهايست * گرچه در هيچ كجا اين همه بيداد نشد خسروان باخبر از راز دل شيريناند * بهجز از كوهكنى قسمت فرهاد نشد برو اى واعظ و دست از سر اين رند بدار * اين همه موعظه كردى تو و ارشاد نشد بهتر آن است كه « فرزانه » فروبندى لب * هيچكس آگه از اين ناله و فرياد نشد دريغ و درد ! دريغ و درد كه يكعمر در هوس بگذشت * نشاط باغ ندانسته در قفس بگذشت هزار غنچه شكفت و هزار شاخه شكست * هزار تير ملامت ز پيش و پس بگذشت اگرچه دير نپاييد و بس دراز نمود * چو نيك مىنگرم همچو يكنفس بگذشت كمان عقل فلك آن زمان به دستم داد * كه شاهباز سعادت ز تيررس بگذشت