سيد محمد باقر برقعى

150

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

تا كه كرديم نثار ره جانان ، جان را * آنچه غم بود ، فلك كرد نثار من و تو اختيار از كف ما رفت ، چو عاشق گشتيم * عشق ، بر باد خزان داد ، بهار من و تو نيست از هيچ طرف ، نور اميدى پيدا * گوئيا ، صبح ندارد ، شب تار من و تو سعى ما ، اى دل بشكسته ، به جايى نرسد * گر كشد ، سوى دگر ، سلسله‌دار من و تو بر « فراز » است چو جولانگهت اى دل ، نبود * جز سراشيب ، رهى بهر فرار من و تو شكسته‌بال نمانده بر دل زارم ، دگر توان تپيدن * خزان رسيد و ميسر نگشت ، روى تو ديدن به صد اميد ، هزاران بلا ، به جان بخريدم * شده است حاصل رنجم ، دل از اميد ، بريدن به شوق چيدن گل ، طعن خار و خس بشنيدم * گذشت ، عمر به خوارى و ماند ، حسرت چيدن ز بس ز محنت دوران ، شكسته‌بال بماندم * ز سر پريد ، دريغا دگر خيال پريدن تمام جان و دلم را ، فداى عشق تو كردم * نمانده جان دگرم ، از براى ناز خريدن چقدر در ره عشقت ، ز آبروى گذشتن * چقدر سرزنش مردم زمانه شنيدن روا چنين نبود عاشقان اهل وفا را * تمام عمر ، دويدن به كام دل نرسيدن به هر طرف كه كنم روى ، روى ماه تو بينم * خطا چگونه رود بر « فراز » جز تو گزيدن كرم نما و توان ده ، تو اى كريم توانا * كه بار عشق ، توان تا به روز وصل ، كشيدن جلوهء جانان جز نور رخت ، بر دل ما ، راهبرى نيست * وين ديده ، به‌جز سوى تو ، سوى دگرى نيست هرجا كه نظر ، دوخته شد بهر تماشا * ديديم كه جز نقش رخ تو ، اثرى نيست گر آتش عشق تو درين سينه نباشد * در اين سر شوريده ، دگر شور و شرى نيست هرجا ، سخن از ، جلوهء رخسار مه توست * غير از سخن عشق ، به جايى خبرى نيست با شوق وصال تو ، چه خوش بگذرد ايام * بهتر ز وصالت ، دل‌وجان را ثمرى نيست از عشق رخ توست ، كه سرگشته و مستيم * در كوى تو ، زين مرتبه ، هشيارترى نيست