سيد محمد باقر برقعى

137

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

شيوهء حاتم مرا در خانهء دل ، همدمى جز غم نمىباشد * اگر از بهر تنهاييست ، اين هم كم نمىباشد پس از يك‌عمر ناكامى ، به من معلوم شد آخر * كه يك دل خالى از غم در همه عالم نمىباشد به راه عشق آن دلبر ، نه تنها من پريشانم * دلى نبود كه چون گيسوى او درهم نمىباشد جهان از ديد من پيداست در آيينهء رويش * ازاين‌رو ديگرم حاجت به جام جم نمىباشد مرا ايّام شادى وقت رؤيا بود و بىهوشى * كه هر گُل جز دو روزى تازه و خرّم نمىباشد به درگاهش ازآن‌رو روى بنهادم ، كه مىدانم * گدا را راندن از خود ، شيوهء حاتم نمىباشد به قصد كاميابى ، پاك بايد دل به دريا زد * كه مرواريد غلطان در كنارِيم نمىباشد از آن آزادگى را بر علايق برترى دادم * كه ديدم پشت سرو از بار منّت خم نمىباشد نياز ما « فتوحى » ناز آورد ، كرد افزون‌تر * چه ، گل را خنده جز از گريهء شبنم نمىباشد خواب دايم پيرى رسيد و شور و نشاط شباب رفت * آمد غروب و روشنى آفتاب رفت بگذشت همچو برق و خروشيد همچو رعد * گويى شهاب بود كه با التهاب رفت كى جاى حسرت است بر اين عمر بىثبات * كآمد به شكل قطره و همچون حباب رفت خواب‌وخيال بود مگر چند سال عمر * كز ديدگاه خاطره همچون شهاب رفت جز جبر نيست هستى ما ، ز آنكه آدمى * كى با اراده آمد و كى با حساب رفت ؟ رؤياى ما مقدّمهء خواب دايم است * بيدار كى شد آنكه زمانى به خواب رفت بىعشق زنده بودن انسان مصيبت است * اين خود روايتيست كه در هر كتاب رفت آن كو نداد باطل و حقّ را ز هم تميز * ناچار بهر آب به‌سوى سراب رفت نزد خدا و خلق ، « فتوحى » بود عزيز * هركس چو من هميشه به راه صواب رفت تير نگاه اگر اين جاذبه در چشم سياه تو نبود * صد چو من خاك‌نشين سر راه تو نبود نامه‌ات آمد و بوسيدمش از كثرت شوق * چه كنم ؟ دسترسى بر رخ ماه تو نبود