سيد محمد باقر برقعى
101
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
و يا به شهر نجف رو كنيم با زارى * به بارگاه علىّ رفته و درى بزنيم كه روز حشر ز دست علىّ ، ولىّ خدا * به كام تشنهء خود ، آب كوثرى بزنيم كمك كنيم به مرد و زن ستمديده * شراره آه به كاخ ستمگرى بزنيم چو جاى تير بود قلب دشمنان ، اى دوست * كجا رواست به قلب كبوترى بزنيم تو اى خداى توانا ! عنايتى فرما ! * كه ما بهسوى حريم تو شهپرى بزنيم اگرچه غرق گناهيم همچنان « فارغ » * اجازه ده ! به بهشت تو معبرى بزنيم بهار بار ديگر بر سر از گل تاج زر دارد بهار * آرى ، آرى ، افسرى از گل به سر دارد بهار عيد نوروز آمد و شد كام جان شيرين چو قند * در نهاد خود مگر قند و شكر دارد بهار باغ و صحرا شد ز يمن مقدمش خلد برين * بسكه در دامان خود حور و قمر دارد بهار آبشاران از ستيغ كوه جارى گشتهاند * رخنه ، گويى بر دل كوه و كمر دارد بهار بر سر هر سنگ خارا سبز شد گلبوتهاى * در درون سنگ خارا هم اثر دارد بهار زنده شد گلبن به بستان ، غنچه لب از هم گشود * در نسيم دلكشش افسون مگر دارد بهار نى غلط گفتم ، بهاران را نباشد اين هنر * اين هنرها را ز لطف دادگر دارد بهار لب فروبند از سخن « فارغ » كه صائب گفته است * « از دل پرخون بلبل ، كى خبر دارد بهار ؟ » بيا . . . ! بيا ، بيا به كنارم ، كه بىتو تنهايم * به باد رفته جدا از تو آرزوهايم از آن دمى كه جدا گشتى از من و رفتى * چو لاله داغ به دل همنشين صحرايم ز هجر روى تو طىّ شد جوانىام ، امّا * هنوز هم چو جوانى ره تو مىپايم به ياد آر ! كه هنگام رفتنت گفتى : * غمين مباش كه روزى دوباره مىآيم كنون كه عمر به سرآمدهست و جان بر لب * بيا ! و گرنه نبينى دگر به فردايم بيا ، بيا ! ز وفا لحظهاى برم بنشين * به گوش جان بشنو نالهء غمافزايم