سيد محمد باقر برقعى
802
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
* رفتم بهسوى معبد اشراق و ديدهام الفاظ را به ذات حقيقت عبور نيست * افسانه نيست خلقت انسان به روى خاك ما عاشق حقيقت انسان نبودهايم آنان كه خط به صفحهء پيمان كشيدهاند خطّى سياه بر سر انسان كشيدهاند خاشاك را به غايت دريا عبور نيست در بارگاه نور ، مجال حضور نيست از مفسدان تيرهدل آدمىنماى وقتى سراغ خانهء دل را گرفتهام گفتند : دل فسانهء عهدى نبود بيش پرسيدم از رسالت انسان به روى خاك گفتند از « رفاه » و گرفتند راه خويش * انسان قرن ما از معنى حقيقتى آدم بريده است انسان قرن ما ديگر اصيل نيست * رفتم شبى به قصر فرومايگان عصر ديدم كه طرح و توطئه در كار مىكنند