سيد محمد باقر برقعى

803

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

يك قفل بر دهانم و يك قفل بر دلم بازآمدم به ساحت جمعيّت بشر ديدم كه از قضا همه سرگرم غفلت‌اند رفتم شبى به خانهء ابليس كهنه‌كار پرسيدم : از « فريب » ؟ پاسخ نداد و راهى زندان خويش شد گفتم : كه موج وسوسه ؟ گفتا : فسانه بود ديگر كناره جسته‌ام از ننگ كار خويش اينان كه ديده‌اى همه پروردهء من‌اند اينان همه به هيئت ديوند و آدمند راهى به عمق معنى وجدان نبرده‌اند در گور سينه ، مرده و سرد و فسرده‌اند آيا كسى حقيقت خود را شناخته‌ست ؟ !