سيد محمد باقر برقعى
740
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تو را اى مرغ عرشى ز آشيان كردند از آن تنها * كه قدر آشيان دانى ، چو دورى ز آشيان بينى نهان از اين جهان باشد جهانى نغز و روحانى * كه ازين چشم دربندى ، هويدا آن جهان بينى بهسوى خلوت جانان تو را راهيست بس روشن * نشان در بىنشانى جوى ، كان ره را نشان بينى به آداب شريعت ظاهر خود را مؤدب كن * كه اسرار طريقت را ز باطن ترجمان بينى . . . بخت ناساز نشانش را به گيتى از كه جويم * كه پيش هيچكس از وى نشان نيست به وصلم وعده فرمود آن صنم ليك * مرا از بخت هرگز اين گمان نيست زهر در كام جانا ز غم هجر تو آرامم نيست * جز حسرت و غم حاصل ايامم نيست قوتم همه صبر و آبم از خون جگر * پيوسته به غير زهر در كامم نيست تلخى هجر تو را چگونه كنم باخبر ز تلخى هجر * كه فارغت ز غم عشق روزگار گذشت هواى باديه عنبرفشان شده است مگر * صبا به حلقهء آن زلفت مشكبار گذشت نقش تو هر روز بنگرم ، ز دگر روز بهترى * پس ما چگونه نقش تو بر دل رقم زنيم