سيد محمد باقر برقعى

664

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چيزى به جهان مجو مگر دل‌شادى * كارى به جهان مكن به غير از رادى مى نوش و به خندان و به دنيا خوش باش * تا بر همه نيكوان كنى استادى * * * بر خاك تو صد هزار آموختنى است * آتشكده‌هاى عشق افروختنى است از خرمن اين ديار چينند و برند * اينجا همه دانه‌هايش اندوختنى است * * * بر آتش غصّه ظرف دل مىجوشد * كام از لب اين پياله خون مىنوشد از سينهء چرخ واژگون مىبارد * باران نبود قضا شرر مىدوشد * * * در دشت و زمن چو مىوزد باد بهار * هنگام سحر چه خوش بود ديدن يار چيننده هرآنچه هست آيد سر شوق * مرغان بر شاخه‌ها ، مؤذّن به منار * * * گو شادى و يا غمين جهان مىگذرد * آن‌سان كه به جو آب روان مىگذرد دنيا كه به خوب و بد درآميخته است * خوش باش كه پرغمين گران مىگذرد * * * آنجا بنشين پسر كه اكرامى هست * بهر تو هميشه عزّت و نامى هست دل‌خسته روى كه خسته بازآئى * در خانهء خود نشين كه آرامى هست * * * اين چهرهء تر كه باعث تحريك است * مردى است كه در نما به زن نزديك است از چيست كه دختر از پسر نشناسيم * سيرت سيه است و حال صورت نيك است * * * چشمت به چراغ آسمان مىماند * مهرت به جهان بىكران مىماند دوزخ ز فراقت اى دل‌آرا خوش‌تر * وصلت به بهشت جاودان مىماند