سيد محمد باقر برقعى
626
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
تاج افتخار فريب عقل نخورديم و رستگار شديم * زديم جامى و يكعمر ، هوشيار شديم هواى چشمه نكرديم ، همچو اسكندر * چو خضر باديهپيماى كوى يار شديم يكى نبود ، ز پير مغان سؤال كند * چه باده ريخت كه يك جمع بىقرار شديم مراد ما ز لب لعل او يكى بوسه است * نگر كه پير ، در آن راه و انتظار شديم همينكه شحنه ، دو جامى زد و خراب افتاد * به بندهاى سر زلف او دچار شديم عزيز جمع شدى حال ما نمىپرسى ؟ * كه در فراق تو چون شمع اشكبار شديم شراب چشم تو ، مستىفزاى ساغر شد * از آن سراست ، شب و روز مىگسار شديم قرار و صبر ، ميسّر كجا شود ما را ؟ * كه سالهاست من و لاله ، داغدار شديم مرا بدست نيايد ، چو دامن وصلش * ز بخت كوته خود خوار و شرمسار شديم نگاه توست كه ديوانه كرده « صوفى » را * ز عشق ، صاحب اين تاج افتخار شديم قصّهء سنگ و سبو شعبدهبازى شده است ، كار من و كار دوست * چون بروم هر طرف ، جلوهء رخسار اوست چشم چو وا مىكنم ، شهر از او ، پرصداست * ديده چو برهم نهم ، سينه پر از هاىوهوست شعلهء تابان شمع ، آيتى از روى يار * خرمن پروانگان ، حالت من موبهموست زمزمهء جوى و بيد ، از خم گيسوى او * بين گل سرخ و باد ، از لب او گفتگوست ز چشم گريان مپرس ، سيل دمادم ز چيست ؟ * عشقش ، آتش زده است ، بر رگ و شريان و پوست