سيد محمد باقر برقعى

607

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

جز تو ، هر آرزو كه دل دارد * نقش بر روى آب را ماند اشك من در فراقِ تو ، اى دوست * رنگ جام شراب را ماند روى زيباى تو ، به چشمانم * پنجهء آفتاب را ماند غزل ناب من ، خيال‌انگيز * چون شب ماهتاب را ماند كشتى شكسته تا دست باد حادثه ، بر پا غبار كرد * جاده ، هواى ديدن صدها سوار كرد تا شيربچّه‌اى ، سر اين بيشه ، پا گذاشت * صدها خدنگ تشنه ، هواى شكار كرد بر آسمان تيره شود ، بال ابرها * بادى كه شاخه‌ها همه بىبرگ و بار كرد دست بزرگ آرزوى پر زدن ، مرا * مرغ اسير در قفس انتظار كرد پژمرده‌ام چو برگ خزان ، كرد روزگار * افسرده‌ام ، چو اختر دور از مدار كرد ارزانى تو شادى عالم ، مرا كه دهر * محكوم غم ، چو شعر به سنگ مزار كرد من ، يادگار مانده ز دريايم اى دريغ * چون يك كوير سوخته‌ام روزگار كرد گرداب رنج‌هاى زمانه ، مرا چه زود * چون كشتى شكستهء بىاختيار كرد صحرا ، دگر صفاى تماشا ، ز دست داد * مرگ هزار لاله ، مرا داغدار كرد بر شاخه‌هاى آخر شب ، ماه پر گشود * روح كلاغ تازه‌نفس ، قارقار كرد در شعله‌هاى آخر شب ، ماه ، پر گشود * بال‌وپر سمندريم ، شعله خوار كرد سير در آفاق نرود ، پند : به گوش كر من * آب : بگذشت دگر ، از سر من پَر طاوس خيالت شد ، باز * پيش حيرانى چشم تر من اشك ، زد حلقه به چشمم اى داد * نزند حلقه كسى بر در من ؟ مىكنم سير ، در آفاق خيال * آرزويت شده ، بال‌وپر من يك ستاره به فلك نيست مرا * آسمان سوخت چرا اختر من