سيد محمد باقر برقعى

576

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

سر ارادت « صدر » و آستان شوكت تو * به پيش اهل نظر ، غير شرمسارى نيست توفان غم يك شب برايت عاشقانه گريه كردم * بغضم شكست و بىبهانه گريه كردم روزى كه دستان شرربار پليدى * مىزد تو را با تازيانه گريه كردم يك شب كه در چاه غريبى زلف دل را * انداختم در دست شانه گريه كردم روزى كه بر منبر شنيدم رفتنت را * من سربرهنه تا به خانه گريه كردم آن شب كه در توفان غم پرواز كردى * چون موج دريا بىكرانه گريه كردم مىخواستم تا غنچه‌ها شاداب باشند * خاموش ، امّا دانه‌دانه گريه كردم تيشهء خيال آه از غم دلم ! كه چه بيداد مىكند * وقتى فراق روى تو را ياد مىكند در بيستون سينهء من تيشهء خيال * در سر هواى قصّهء فرهاد مىكند ويرانه‌ايست بىتو دلم يك نظاره است * اى طرفه ! خاك غم‌زده آباد مىكند يك‌ذرّه از محبّت تو روز واپسين * جان را ز بند حادثه آزاد مىكند اى مِهر پرفروغ عدالت ! شتاب كن * ظلم و ستم ، قرون شده ، بيداد مىكند قلب غمين مادر پهلوشكسته را * شمشير انتقام پسر شاد مىكند هردم كه لطف تو مددى مىكند به « صدر » * اشعار دل‌نشين ز لب انشاد مىكند فصل پالايش مدام در تكاپوى آسودن خويش * خدا را گريزانم از بودن خويش شقاوت بود وقت پالايش جان * گياه هوس در دل افزودن خويش اگرچه دلم مانده در رهن عصيان * به سر دارم آمال پالودن خويش چه موج خروشان گريزم ز ساحل * كه تشويش دارم ز آلودن خويش